تبليغاتX
مخلفات -
مینی مال ،داستان و آرشیو مطالب نشریات
از پشت ديوارهاي خاطره

«من 20سالم بود و پرويز 16سالش بود كه با هم رفتيم راديو. آن موقع آقاي پيرنيا برنامه گل‌ها را راه انداخته بود.

 خيلي مرد بزرگي بود. اين مرد كفش‌هايش را گذاشته بود كنار و يك جفت گيوه پوشيده بود. او معاون نخست‌وزير بود و همه كارهاي سياسي را گذاشته بود كنار و استعفا داده بود. يك جفت گيوه پوشيده بود و يك اتاق كوچولوي اينقدري داشت (اتاقي را كه در آن گفت‌وگو مي‌كرديم نشان مي‌دهد) و برنامه گل‌ها را در آن اتاق شروع كرد. چند جلد كتاب از ديوان حافظ و سعدي و مولانا يك گوشه روي هم بود.

 ايشان خودش به خاطر داشت كه آهنگسازان اين مملكت چه كساني هستند. شعرا چه كساني هستند. من 20سالم بود و پرويز 16 ساله بود. ما رفتيم  آنجا. به قدري اين مرد شخصيت داشت و بزرگ بود و به قدري روح لطيف و بزرگي داشت كه روي آدم اثر مي‌گذاشت.

من آن موقع خيلي جوان بودم و پرويز ياحقي هم همين‌طور، اما ايشان آنقدر محترمانه و مهربان برخورد مي‌كرد كه انگار سن و سال ما را نديده  مي‌گرفت. دور و بر ايشان چه كساني بودند. رهي معيري بود، صبا بود، حسين ياحقي بود. بزرگاني از اين دست.» «آن آدم‌ها و آن آهنگسازان و آن بزرگان در اين مملكت بودند و باعث مي‌شدند چنين آثاري باقي بماند. درست هنگام تأسيس برنامه گل‌ها بود كه من و آقاي ياحقي رفتيم راديو.»

«ملاقاتي كه با اين شخص دست داد، زندگي من را  عوض كرد. ماجراي اين آشنايي هم خيلي شيرين است كه من در كتاب «از پشت ديوارهاي خاطره» آورده‌ام. من آن موقع ويولن مي‌زدم تا ايشان آمد و گفت كه شما اينجا ويولن مي‌زنيد؟ من گفتم «بله. شما؟» گفت من پرويز ياحقي هستم. من سازش را يك شب شنيده بودم. هنوز راديو نيامده بود.

 از دور شنيده بودم. در يك باغ ويولن مي‌زد. ويولني هم مي‌زد كه هوش از سر همه مي‌برد. خودش را نديده بودم. تا اينكه يك روز در خيابان لاله‌زار جلوي سينما ركس يك جواني آمد و گفت: آقا يك بليت اضافه دارم شما وقت داريد كه با هم برويم سينما؟

 نگاهش كردم و گفتم بله. رفتيم با هم سينما و آمديم بيرون. من گفتم  بايد بروم شميران. خانه ما شميران است. او گفت خانه ما هم در شميران است و خلاصه با هم آمديم و رسيديم جلوي درخانه. او گفت: شما اينجا ساز مي‌زنيد؟ گفتم بله. گفتم شما؟

 گفت: من پرويز ياحقي هستم. من تا آن موقع مثنوي و غزل و اينها گفته بودم تا اينكه آقاي بديع‌زاده ايشان را دعوت كرد به راديو. اركستر شماره سه رئيس نداشت. آقاي ياحقي 16ساله را گذاشتند رئيس آنجا. ايشان به من گفتند كه من يك آهنگ دارم كه شعر ندارد. ما هم يك شبه شعري برايش ساختيم به نام «مي‌زده»».

«مي زده شب، چو ز ميكده باز آيم
بر سر كوي تو من به نياز آيم
من با دل ديوانه در گوشه ميخانه، هشيارم، مدهوشم»

«آقا اين ترانه سر و صدايي راه انداخت عجيب و غريب. بعد از آن تصنيف «به زماني كه محبت شده همچون افسانه» را كار كرديم:
به زماني كه محبت شده همچون افسانه/ به دياري كه نيابي خبري از جانانه/ دل رسوا دگر از من تو چه خواهي؟ ديوانه»
سومين ترانه‌اي كه با پرويز كار كردم «به رهي ديدم برگ خزان» بود.
«به رهي ديدم برگ خزان/ پژمرده ز بيداد زمان/ كز شاخه جدا بود»

و اين همان شعري بود كه پاي آن عكس بدون ويولن پرويز ياحقي وقتي در بهمن ماه هشتاد و پنج تشييع مي‌شد، دست به دست مي‌گشت. شده بود ماجراي زندگي سالهاي آخر عمر پرويز ياحقي بزرگ كلامي از مخيله دوست همه عمرش بيرون آمده و با آرشه جادويي پرويز جاودانه شده بود.

«پرويز هميشه عادت داشت همه آهنگ‌ها را اول مي‌ساخت و مي‌آورد براي من و با هم زمزمه مي‌كرديم تا كلامي كه با آن آهنگ همخوان باشد را روي آن بنشانيم. در حين كار به فراخور كلام و ملودي لازم تغييراتي نيز روي ملودي و آهنگ انجام مي‌شد ولي به هر حال ملودي اوليه كار را مي‌ساخت و از من مي‌خواست كه روي آن شعر بگذارم.

 اين ترانه «به رهي ديدم برگ خزان» هم به اين صورت بود. يك روز پرويز آمد پيش من و گفت: يك آهنگ ساخته‌ام و مي‌خواهم روي آن ترانه بگذاري. با هم سوار ماشين شديم و در شهر مي‌گشتيم. داشتيم از جاده شميران مي‌آمديم بالا كه يك برگ زرد افتاد روي شيشه جلوي ماشين و با برف پاك‌كن كمي روي شيشه حركت كرد و با باد و حركت برف پاك‌‌كن رفت.

همين زمينه‌اي شد براي ساخت اين ترانه. من همانجا اين ترانه را شروع كردم.
به رهي ديدم برگ خزان/ پژمرده ز بيداد زمان/ كز شاخه جدا بود/ چو ز گلشن رو كرده نهان/ در رهگذرش باد خزان/ چون پيك بلا بود/ اي برگ ستمديده پائيزي/ آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي؟/ روزي تو هم آغوش گلي بودي/ دلداده و مدهوش گلي بودي»

اين‌طوري كارشان را شروع كردند و بعد از آن اكثر ترانه‌هاي آهنگ‌هاي پرويز را بيژن گفت. استاد بيژن ترقي كه حالا وقتي كمي كه صحبت مي‌كند با آن چهره دلنشين مي‌گويد «باطري‌ام تمام شده است» اين اواخر ديگر وقتي مي‌خواهي صحبت كني مي‌گويد: «به جون خودت، به قرآن نفس ندارم حرف بزنم.

 چند كلمه كه حرف مي‌زنم تنگي نفس اجازه نمي‌دهد» اما با همين نفس تنگ، خاطرات گذشته را چنان دلنشين واگويه مي‌كند كه تمام  تلخي‌ها و تنگي‌ها به دست فراموشي سپرده مي‌شود. مخصوصاً  وقتي از پرويز ياحقي مي‌گويد. قبل از آنكه پرويز را ببيند ويولن مي‌زد: «ذوقي داشتم و ويولن مي‌زدم. بعد كه آقاي ياحقي را ديدم، ديدم آن چيزي كه من مي‌خواهم ايشان دارد و من بيخود تلاش مي‌كنم. من بايد كار خودم را بكنم.»

 او اين را داشت و پرويز آن را وقتي با هم جمع شدند و همدوش و همراه، تيمشان درست شده بود و فقط خواننده‌اي بايد مي‌بود كه آن ترانه‌ها و نغمه‌ها را به ترنم در آورد و چه خوب مي‌خواند آن خواننده خوش‌آواي سرگردان. پرويز او را به راديو برد. آنجا او با بزرگان ديگر شعر و موسيقي آشنا شد. وقتي اسم رهي را مي‌آورد گل از گلش مي‌شكفد: «باور كنيد انگار يك فرشته آسماني آمده بود در لباس آدم.

 من با اينها زندگي مي‌كردم نه اينكه همين طوري يك حرفي بزنم. جلوي اتاق برنامه گلها ايستاده بود. من پسر بچه‌اي بيشتر نبودم. وقتي مرا ديد آغوشش را باز كرد. با حالت ذوق كردن گفت كه ديشب نمي‌دانم با كي و كي تا نصف شب اين تصنيف تو را گوش مي‌كرديم و لذت مي‌برديم. يعني در وجود اين آدم‌ها ذره‌اي عقده و حسادت نبود.»

«در آن ايامي كه آغاز همكاري ما با پرويز بود يك بار از در كه وارد شديم، عده‌اي از بزرگان عالم هنر از جمله رهي معيري و علي دشتي در آن مجلس حضور داشتند. دوستم مرا كه چند ترانه نظير «مي زده شب» را ساخته بودم به آنها معرفي كرد.

جناب علي دشتي در آن زمان به آثار و ترانه‌هاي رهي علاقه فراواني داشت و به برنامه‌هاي موسيقي راديو گوش مي‌داد؛ روبه پرويز كرد و گفت: «ترانه‌هاي شما را ايشان مي‌سازند؟» پرويز گفت: «بله آقاي بيژن ترقي ايشان هستند» جناب دشتي روبه من كرد و گفت: «بيا اينجا ببينم. هيچ به سن و سال و شكل و شمايلت نمي‌آيد كه از اين حرفهاي گنده گنده بزني» بعد دستش را بلند كرد و گفت: «ميخانه به ميخانه، پيمانه به پيمانه. من فكر مي‌كردم بيژن ترقي بايد اندامي درشت و شكل مردانه پر طمطراق داشته باشد...»

آن بيژن كه قرار بود اندامي درشت و شكل مردانه و پرطمطراق داشته باشد، فقط وقتي ترانه مي‌گفت مطنطن و پرطمطراق بود. ترانه‌هايش از استواري خاصي برخوردار بود و به دل و برآهنگ مي‌نشست و يكي بعد از ديگري گل مي‌كرد. بيژن ترقي براي بهار خيلي ترانه گفت و خيلي‌ها را با پرويز ياحقي همراه بود.

همه را نه و همينطور همه بهاريه‌هاي پرويز ياحقي با بيژن ترقي نبود اما هر سال وقتي بهار مي‌شد، پرويز آهنگي را زمزمه مي‌كرد و پير ترانه و ترنم حالا و جوان خوش قريحه و خوش ذوق آن زمان كلماتي به غايت سخته و دلنشين بر نت‌هاي پرويز مي‌نشاند و بهار مردم را شيرين‌تر مي‌كرد و همانطوري كه هنوز هم بهاريه‌هايشان شيرين‌تر و شيرين‌تر مي‌شوند:
«نسيم فروردين/ وزان به بستان شد/ ز نو عروس گل/ چمن گلستان شد/ بيا به بستان/ ببين گلستان/ شكوفه باران شد/ گرفته نيلوفر/ بنفشه را دربر...» و يا اين ترانه كه همسر آن زمانهاي پرويز ياحقي به زيبايي اجرا كرده است:

«به كنار لاله و گل ز غمت چنان خموشم/ كه نسيم نو بهاري مگر آورد به هوشم/ گل و لاله بود و عشقي/ به دلم جوانه مي‌زد/ به ترنم نسيمي/ دل من ترانه مي‌زد/ نگهم ز جام چشمت/ مي عاشقانه مي‌زد/ تو بيا كه عشق و شادي من تو بودي/ نو ز دل قرار و صبر مرا ربودي/ چون به دل بهانه ترا گرفتم/ ز صبا نشانه ترا گرفتم/ ز كنار لاله‌ها و ياسمن‌ها/ ره آشيانه ترا گرفتم/ آشيان عشق خود را بي‌رخت دربسته ديدم/ بي تو مرغ آرزو را خسته و پر بسته ديدم....»

 و يا اين ترانه كه باز هم پرويز ياحقي ساخت و همان خواننده خواند: «اي بهار نو رسيده/ سبزه‌هاي نو دميده/ اي چمن، اي لاله، اي گل/ اي غزالان رميده/ آن بهار هستي‌ام كو؟/ مايه سرمستي‌ام كو؟... اي بهار نو رسيده...»

و باز هم همين گروه و اين ترانه: «بهار زيبا ميشه، لاله و گل وا مي‌شه/ وقتي كه خنده روي لب تو پيدا مي‌شه/ پنجره‌اي ز باغ گل رو به دل وامي‌شه/ تا تو ز ره مي‌رسي چه شور و غوغا مي‌شه/....»

اينها جداي از آن همه و گل و بلبل و چمن و نسيم بهاري است كه در بسياري از ترانه‌هاي استاد آمده است و پرويز ياحقي يا ديگران روي آن آهنگ گذاشته‌اند. ترانه‌هايي كه آورديم آنهايي است كه مستقيما براي بهارند و همچنين اين ترانه بسيار مشهور كه استاد روح‌الله خالقي ساخت و استاد بنان به زيبايي اجرا كرد و بعد از آن بارها توسط ديگران خوانده شد و شده است.

 سرود بهار: «تا بهار دلنشين آمده سوي چمن/ اي بهار آرزو بر سرم سايه فكن/ چون نسيم نوبهار برآشيانم كن گذر/ تا كه گلباران شود كلبه ويران من/ تا بهار زندگي آمد بيا آرام جان/ تا نسيم از سوي گل آمد، بيا دامن كشان/....

.... بازآ ببين در حيرتم/ بشكن سكوت خلوتم/ چون لاله تنها ببين/ بر چهره داغ حسرتم/ اي روي تو آيينه‌ام/ عشقت غم ديرينه‌ام/ بازآ چون گل در اين بهار/ سر را بنه بر سينه‌ام»
اين ترانه بسيار معروف و ماندگار است و يك ترانه ديگر كه هم بسيار گل كرده بود و هم فتح بابي بود به يك دنياي تازه. «گل اومد، بهار اومد، مي‌رم به صحرا.»

*
«تصنيف «گل اومد، بهار اومد» را يك مرتبه آن هم براي روز جمعه پخش كردند.
اولين شعر شكسته‌اي بود كه ساخته شده بود. آنجا يك تعدادي آدم كاردان و استاد دانشگاه نشسته بودند و روي شعرها نظر مي‌دادند. گفتند ما شعر شكسته را پخش نمي‌كنيم، منتها اين تصنيف را يك بار مي‌گذاريم پخش شود. اولين بار بود كه شعر شكسته پخش مي‌شد.

«گل اومد، بهار اومد، مي‌رم به صحرا/ عاشق صحرائيم بي‌نصيب و تنها/ دلبر مه پيكر گردن بلورم/ عيد اومد بهار اومد من از تو دورم/ گر بيام از اين سفر اي گلعذارم/ از سفر طوق طلا برات ميارم/ دست بلور، سينه بلور، گردن بلورم/ عيد اومد، بهار اومد، من از تو دردم/ آشيونم را گل خودرو گرفته/ سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته/ از چمن‌ها گر گذشتي ياد من كن/ گر شنيدي سرگذشتي ياد من كن...»

اين ترانه روي آهنگ مجيد وفادار ساخته شده بود. «آقاي مجيد وفادار به من زنگ زدند كه پاشو بيا كارت دارم. گفتند: «آقاي ترقي سلام. ما چقدر بنشينيم نظرهاي شما را از زبان ديگران بشنويم. شب عيد است و حتما بايد يك چيزي براي من بسازي» ما نشستيم. دو سه تا آهنگ زدند و ما گفتيم كه اينها آهنگ‌هايي نيست كه به درد شب عيد بخورد. بالاخره يك سه گاهي را ساختند و من از آنجا كه حركت كردم تا رسيدم به خانه شعرش را تمام كردم.»

اين البته اولين شعر پاپ بود، شعري كه شكسته بود و به زبان عاميانه و غير ادبي گفته شده بود و بازتاب گسترده‌اي داشت و بسيار روي آن صحبت شد.
«دوستان من كه الان همه‌شان به رحمت خدا رفته‌اند به من تلفن مي‌زدند و مي‌گفتند بيژن اين بهار را با اين شعرت شكوفا كردي و اين سد را از جلوي ما برداشتي.»

سد برداشته شد. بيژن شد پيشقراولش. استاد بيژن ترقي. ترانه‌اي كه براي بهار بود و بيژن با پرويز نبود. مثل الان كه بيژن بي‌پرويز شده است. در زمستاني كه در بهارش بيژن 78ساله مي‌شود و پرويز در 74سالگي رفته است و حالا لابد آنكه با او آنقدر همدل بود و همراه و همزمان در فراقش مي‌خواند: «گل اومد، بهار اومد، پرويز كجايي؟»‪

تاریخ درج: 17 فروردین 1386 ساعت 20:10 تاریخ تایید: 17 فروردین 1386 ساعت 20:22 تاریخ به روز رسانی: 17 فروردین 1386 ساعت 20:16
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:55  توسط آرش نصیری  |