این یادداشت را عید دوسال قبل برای پرویز یاحقی نوشته بودم که رفته بود به سرزمین ترانه های ابدی و بیشتر ارتباطش با بیژن ترقی را مد نظر داشتم . حالا بیژن هم رفته است پیش پرویزش.
از پشت ديوارهاي خاطره
«من 20سالم بود و پرويز 16سالش بود كه با هم رفتيم راديو. آن موقع آقاي پيرنيا برنامه گلها را راه انداخته بود.
خيلي مرد بزرگي بود. اين مرد كفشهايش را گذاشته بود كنار و يك جفت گيوه پوشيده بود. او معاون نخستوزير بود و همه كارهاي سياسي را گذاشته بود كنار و استعفا داده بود. يك جفت گيوه پوشيده بود و يك اتاق كوچولوي اينقدري داشت (اتاقي را كه در آن گفتوگو ميكرديم نشان ميدهد) و برنامه گلها را در آن اتاق شروع كرد. چند جلد كتاب از ديوان حافظ و سعدي و مولانا يك گوشه روي هم بود.
ايشان خودش به خاطر داشت كه آهنگسازان اين مملكت چه كساني هستند. شعرا چه كساني هستند. من 20سالم بود و پرويز 16 ساله بود. ما رفتيم آنجا. به قدري اين مرد شخصيت داشت و بزرگ بود و به قدري روح لطيف و بزرگي داشت كه روي آدم اثر ميگذاشت.
من آن موقع خيلي جوان بودم و پرويز ياحقي هم همينطور، اما ايشان آنقدر محترمانه و مهربان برخورد ميكرد كه انگار سن و سال ما را نديده ميگرفت. دور و بر ايشان چه كساني بودند. رهي معيري بود، صبا بود، حسين ياحقي بود. بزرگاني از اين دست.» «آن آدمها و آن آهنگسازان و آن بزرگان در اين مملكت بودند و باعث ميشدند چنين آثاري باقي بماند. درست هنگام تأسيس برنامه گلها بود كه من و آقاي ياحقي رفتيم راديو.»