تبليغاتX
مخلفات
مینی مال ،داستان و آرشیو مطالب نشریات
نمی دانم چند وقت پیش بود

خیلی دور نیست روزی که با آن مرد بزرگ جدی مهربان گفتگو کردم . دور است و دور نیست .هر گاه از آنجا که می دانستم هست گذشتم به یادش بودم اما نمی دانم که چرا نشد که باز ببینمش.

شاید برای آنکه آنقدر حرفهای نگفتنی داشت که نشود دوبار نشست پای آنهمه صلابت و نرمی توامان .

حالا از آنهمه گفتگو یک گفتگوی چاپ شده باقی مانده است و هزار خاطره ی تلخ و شیرین.

نه . شیرین و تلخ.

این گفتگوی من است با استاد عاشور پور که در روزنامه ی ایران ( ایران چند سال قبل ) چاپ شده بود.

تیترش یادم رفته است.

 گفتگو با استاد مهندس احمد عاشورپور

 به بغض هم رسيديم. نمى دانم بغض آيا رابطه خيلى خاصى با نوستالژى دارد يا نه. لابد رابطه دارد كه وقتى صحبت از خاطرات تاريخى يك مرد مى شود، بغض اضافه مى شود به فضاى گفت وگو و تو مجبور مى شوى جمع و جورش كنى گفت وگويت را و حرف هايت را و حرف هايش را كه مى شود دو نوار كاست. مثل فرو خوردن بغض. مثل وقتى كه سكوت مى كنى و چشم هايت حرف مى زند. مثل وقتى كه همان مرد در هشتاد و شش سالگى دارد در تالار انديشه كنسرت مى دهد و آنقدر با صلابت مى خواند كه اشك در چشمان رهبر جوان اركستر جمع مى شود و اشاره مى كند به استاد و تمام سالن براى نكوداشت اين مرد سليم النفس و باصلابت برمى خيزند و چند دقيقه پشت سر هم برايش كف مى زنند.چ

گفت وگو با استاد احمد عاشورپور به جاهاى ديگر هم كشيد. از غازيان بندر انزلى شروع شد، آمد تهران، رفت كرج، رفت اهواز، رفت جنوب خراسان، رفت شيراز، رفت مغان كه او در همه اين جاها مدير بود و خدمت مى كرد به مردم فقيرى كه هميشه خدا دوستشان داشت. حالا او در هشتاد و هشت سالگى همچنان مى خواند و اين لابد از همان عشقى است كه دارد. همان عشقى كه هميشه به بغض ختم مى شود.
- نمى دانم چرا، ولى همين طورى به ذهنم زد كه از تهران شروع كنم. براى شما كه در تهران بوديد، ولى بيشتر به خواندن موسيقى به زبان گيلكى مشهور هستيد شايد شروع كردن مصاحبه به اين صورت جالبتر باشد. قبل از اينكه تشريف بياوريد تهران فضاى ذهنى شما از اين شهر به چه صورت بود؟

حقيقت اين است كه من خيلى دير آمدم به تهران. من تا ديپلم در انزلى بودم، در قسمت شبه جزيره غازيان كه برادر تنى انزلى است. من متولد سال ۱۲۹۶ هستم. حافظه زمان بچگى ام خيلى بهتر از حالا بوده. خيلى چيزها از آن موقع الآن يادم مى آيد. كارهاى بد كرديم، كارهاى خوب كرديم. هيچ مخلوقى نيست كه همه اش حسن باشد. چنين چيزى پيدا نمى شود. همه نقاط ضعف و نقاط قوتى دارند. به هر حال داشتم از خودم مى گفتم. سه سال اول را در ملاخانه درس خواندم. يك ملاخانه داشتيم و بعد يك آميرزا داشتيم و در آنجا درس خواندم.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:0  توسط آرش نصیری  |