این روزها سالگرد فاجعه بم است.در آن ایام در روزنامه ی شرق مطلبی نوشته بودم برای ایرج بسطامی . با غم و اندوه با استادان پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری صحبت کرده بودم و فکر می کنم احتمالا هفتمین روز آن فاجعه ی تلخ بود که این مطلب چاپ شد.
هر موقع به ایرج فکر می کنم یاد استاد عزیزم نویسنده ی توانای بمی ُ محمد علی علومی می افتم که روزهای آخر را با ایرج بود. احتمالا از همان موقع استاد علومی را ندیده ام.
به یاد ایرج بسطامی
آواز زیر آوار
شهر خشت خوابيده است: ارگ خشت خوابيده است، سپيده دم جمعه پنجم دي ماه هشتاد و دو، بم را بوي ليمو انباشته است. ايرج بسطامي نزديك به هشت سال است كه به زادگاهش برگشته و در پناه يكي از همان خانه هاي خشتي بزرگترين شهر خشتي جهان خوابيده است و خواب آواز مي بيند. زمين مي غرد، ديوار مي رُمبد، سقف مي رُمبد، شهر در زير آواري از خشت دفن مي شود و آواز ايرج زير آوار خشت هايي دوهزار ساله مي ماند. به يادش مي آيد در سال هايي دور خوانده است:
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصايي/ خلاف من كه بگرفته است دامن در مغيلانم
در بهمن ماه سال ۷۷ در گفت وگويي گفته بود: «دوسال ونيم است كه به زادگاهم بم، بازگشته ام. البته روزهايي از هفته را هم در كرمان مشغول تدريس آواز هستم اما بيشتر ايام هفته را در بم مي گذرانم. در محيطي دور از آلودگي ها و غرض ها و كينه توزي ها كه مجال گفتنشان نيست. دليلش هم اين است كه تهران محيط چندان مناسبي براي من نبود. غرض ورزي ها و... مجال كار را از من گرفته بودند. از طرفي مديون شهر و ديارم بودم و مي خواستم به نوعي اداي دين كنم.» براي اداي دين به بم رفته بود و در كرمان و بم گويا تدريس مي كرد از مركز جنجال هاي هنري دور بود و از هياهوي ابرشهر تهران گريزان و آنقدر همانجا ماند تا در بزرگترين هياهويي كه بم در تاريخ كهن خويش به ياد داشت همراه با بيش از يك سوم مردمش و هشتاد درصد شهرش دفن شد ...........................