تبليغاتX
مخلفات
مینی مال ،داستان و آرشیو مطالب نشریات

این ترانه رو خیلی وقت پیش نوشتم .دوستي باعث شد كه به يادش بيافتم.

قصه باربر

 

اينم يه غصه روي غصه هاشه

كه دردونه ش يه خرس كوكي مي خواد

اون مي دونه دختر حاجي عسگر

از پدرش بنز كروكي مي خواد

 

كل حقوقش چن تا اسكناسه

گيرم همش اسكناس هزاري

با اين پولا نمي شه زندگي كرد

طفلي بايد سر كنه با نداري

 

صندوق بار رو شونه هاي خسته ش

خميده از پله ها بالا مي ره

غمها و غصه هاش يكي دوتا نيس

همينه كه دلش هزار را مي ره

 

از جلوي حجره ها كه رد مي شه

یادش می آد  شيرين عروسك مي خواد

چشم زنش دو باره  آب آورده

خدا بخواد فقط يه عينك مي خواد

 

نه بار دوشش يادشه نه پله

بس كه تو فكر غم و غصه هاشه

سر مي خوره مي مونه زير صندوق

حالا شيرين عصا كش بابا شه

 

 

چه مي دونم واسه چي اينجوريه؟

چيكار كنيم كه فقط مي تونيم دل بسوزونيم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:3  توسط آرش نصیری  |