پارسال روز درگذشت مرحوم بیات یک یادداشت نوشته بودم از خاطراتم با ایشان که در روز تشییع پیکرش در روزنامه کارگزاران چاپ شده بود .این یادداشت را دوست دارم به خاطر نوستالژی اش:
|
|
«وقتی ملودی ای می سازم که غمگین باشد، وقتی می فهمم اثرگذار بوده که حتما پای پیانو گریه کنم» و مگر ملودی شاد هم ساخته است؟ ملودی ها همه در فاز گریه اند و چقدر گریه کرده است پای آن پیانوی قهوه ای رنگ. من می گویم قهوه ای رنگ. حرفم را اصلاح می کند؛ «ماهاگونی، به این رنگ می گویند ماهاگونی نه قهوه ای» البته اول داشتم می گفتم پیانوی سفید رنگ و بعد که فکر کرده بودم به نظرم رسیده بود که پیانو قهوه ای است و کلاویه هایش سفید است و کار کشیده بود به فرق بین رنگ های قهوه ای و ماهاگونی. در طبقه پایین خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم رنگ و رویش زرد بود و به شدت لاغر شده بود. با لباس خانه لاغرتر دیده می شد. چشمانش گود رفته بود. ریش پرفسوری گذاشته بود و به نظر می رسید از سه سال قبل که برای آخرین بار دیده بودمش بیشتر از ده سال پیر شده است. رویم نشد بگویم برویم طبقه بالا در دفتر کارش کنار همان پیانو اما گفت وگویم را با همان شروع کرده بودم. گفته بودم؛ «قبلا هر وقت صحبت می کردیم کنار آن پیانوی قهوه ای می نشستیم و صحبت می کردیم.» گفت؛ «ماهاگونی. به این رنگ می گویند ماهاگونی، نه قهوه ای» گفتم؛ «با کلاویه های سفید». یک بار وقتی داشت ماجرای تصادف پسرش بامداد را تعریف می کرد که چطور وقتی قامت رعنای پسر جوانش را دیده بود که روی برانکارد بیمارستان افتاده بود دست به دامن امام رضا(ع) شده بود که؛ «آقا، من پسرم رو از تو می خوام آقا. آقا این پسر برای فیلم تو پیانو زده...» وقتی اینها را می گوید، می شود مثل همانهایی که در کنار ضریح امام رضا(ع) دارند برای شفای فرزندشان دعا می کنند. محابایی ندارد از آنکه وقتی گریه می کند هق هق گریه اش بلند شود، آنقدر با حس از خاطرات کودکی اش با ایرج جنتی عطایی صحبت می کند که انگار این خاطره مربوط به همین دیروز است. وقتی حس هایش را از نزدیک حس می کنی می فهمی که چرا ملودی هایش آنقدر به دل می نشینند. ملودی هایش را زندگی می کرد. زندگی اش را ملودی کرده بود. کوچه های بن بست کودکی را ضیافت های عاشقانه اش را. همه چیز را. با وجود آنکه آهنگساز بود از جنس شعر بود. از جنس شاعران بود تا آهنگسازان. نمی گفت شعر هم می گوید. شاید هم شعر می گفت اما نمی گفت شعر گفته است یا نه. با شعر عجین بود. همانقدر که آهنگسازان بزرگ را می شناخت، شاعران بزرگ ایران و جهان را به خوبی می شناخت. علاقه اش به شاملو عجیب و غریب بود. چیزی در حد عشق. وقتی از «سکوت سرشار از ناگفته هاست» حرف می زد بغض می کرد. به بهانه های مختلف صحبت هایش را می برد به سمتی که دوست داشت و این دوست داشتن ها بیشتر با کارهای مشترکی بود که با شاملو انجام داده بود یا فیلم هایی که موسیقی اش را ساخته بود و بیشتر کارهای مشترکش با بیضایی مثل مرگ یزدگرد، مسافران، شاید وقتی دیگر و فیلم های دیگرش از قبیل «نقطه ضعف»، «پرده آخر»، «تختی» و بسیاری فیلم های دیگر که خودش می گفت به خیلی هاشان افتخار می کند و همه شان را دوست دارد. کافی بود یک سوال کوتاه تخصصی در زمینه یکی از کارهایش در این حوزه ها بپرسی تا همه چیز درباره روش اش در ساخت موسیقی فیلم را بشکافد یا برایت بگوید که چطور برای بندبند شعرهای شاملو موسیقی نوشته است. همه چیز را توضیح می داد. برای موسیقی پاپ چندان توضیح گسترده نمی داد جز برای اندکی از آهنگ هایش و صدالبته بیشتر آهنگ های قبل از انقلابش. همه شنیده بودند که در بعد از انقلاب برای خوانندگان جدی آن طرف آب ها زیباترین آهنگ هایشان را ساخته است اما وقتی می پرسیدی در حالی که لب می گزید با گوشه چشم به دستگاه ضبط نگاه می کرد به شیوه خیلی خاصی می گفت؛«نه» بعد موضوع بحث را عوض می کرد. گفته بود تا هفتادوپنج سالگی کار می کند. پانزده سال دوران پختگی موسیقی اش را پیچید و به شانه گذاشت و رفت. ناراحتی کبدی ظاهرا شوخی ندارد. گران هم هست مخارجش لامصب.نزدیک صدمیلیون خرج داشت و او داشت خانه اش را می فروخت که صدمیلیون را جور کند. کسی هم که مسوول نیست. هیچکس وظیفه صیانت از مفاخر هنری ما را ندارد. باید صدمیلیون ذخیره می گذاشت در گوشه خانه اش برای چنین روزهایی. |