تبليغاتX
مخلفات
مینی مال ،داستان و آرشیو مطالب نشریات
 

دوست عزیزم دکتر ناصر کرمی در وبلاگش یادداشتی نوشته است با عنوان "مقصر اصلی ماجرای سیوند" و در آن به این ماجرا از زاویه دیگری نگاه کرده است .

برایش کامنت گذاشتم اما شما که نمیروید آن کامنت را بخوانید . کپی پیست کرده ام اینجا .

 

اینکه از زاویه دید دیگری به قضیه نگاه کردید نشان از دید بالای حرفه ای شما دارد اما به نظرم پرداختن به زوایای دیگر اصلا جایز نیست . نباید منحرف شد از بحث . کسانی هستند که از این تغییر زوم به هر شکلی که باشد استقبال می کنند .اینکه کاربری سد چطور است و مقصر کیست بحث بعدی است . مهم این است که آیا واقعا آبگیری این سد به آرامگاه کورش بزرگ لطمه می زند یا نه . اگر لطمه میزند دیگر سوار الاغ کردن که هیچ ، اعدام مسببان آن نیز مشکلی را حل نمی کند . باید به این پرداخت که سند پیشینه تاریخی یک ملت خیلی بیشتر از هفتاد میلیارد تومان هزینه ی ساخت این سد ارزش دارد . می توان آن سد را هم به عنوان یک سند تاریخی  نگه داشت و برای آن هم توریست جذب کرد . باور اینکه اگر با پرداختن به مجموعه پاسارگاد – آنگونه كه چيني ها و يا حتي اصفهاني ها به آثار تاريخي خود مي رسند – مي توان در زماني كمتر از ده سال چند برابر آن پول را برگرداند ساده است . هفتاد ميليارد تومان فقط هفتاد ميليون دلار است . يك چندم هزينه ساخت يك فيلم سينمايي در هاليود كه در سال دهها و يا شايد صدها تايش ساخته مي شود .

راه ديگري هم دارد . ميتوان مقدار معتنابهي تي ان تي فراهم كرد و گذاشت زير سد سيوند به شرطي كه قبل از آن بررسي كامل صورت گيرد تا مشخص شود كه قطعا قطعا قطعا يك تار مو از سر كوروش كم نمي شود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:52  توسط آرش نصیری  | 

 

یاسین در وبلاگش شعری آورده است که در آن تکرار می کند "پریدن از این ارتفاع که ترس ندارد"

 

آدم پرنده

روي بلندترين برج شهر، نشسته  بود و به زندگي نگاه مي‌كرد كه صد مرتبه كوچك‌تر در جريان بود. آدم‌ها چون مورچگان و ترن چون ماري بر خاك مي‌خزيدند. چشم به آسمان دوخت.  ستاره‌ها بزرگتر شده بودند و نور خورشيد تندتر شده بود. چشمانش را بست، بال گشود و خود را رها كرد تا سفرش به زندگي يا آسمان به دست تقدير باشد. وقتي چشم باز كرد،  آدم‌ها بزرگ‌تر مي‌شدند، ترن بر ريل راه‌آهن مي‌خزيد و ستاره‌ها كوچك مي‌شدند.

 

 همه  چيز بزرگ مي‌شد

رسيده بود به نقطه بحراني. جايي كه شنيده بود وقتي كسي مي‌رسد آنجا قطع به يقين خودكشي مي‌كند و اين‌طوري بود كه رفته بود بالاي يك ساختمان بلند. خودش را كه رساند به لبه پشت بام ساختمان، سرش گيج رفت. خيلي طول نكشيد تا به اين نتيجه برسد كه مشكلش آنقدرها هم بحراني نبود و داشت تصميم مي‌گرفت كه برگردد اما ديگر دير شده بود. آن پايين تعداد زيادي آدم جمع شده بودند. منتظر بودند كه او از آن بالا بپرد. سوت مي‌زدند و تشويقش مي‌كردند. حتي يك نفر دستانش را باز كرده بود با حالت بال زدن پرنده‌ها و نشان مي‌داد كه مي‌تواند بال بزند و فرود بيايد.

خيلي طول نكشيد تا وقتي كه همه آنها كه پايين بودند، داشتند بزرگ مي‌شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:35  توسط آرش نصیری  | 

می خواهو یاد بگیرم اقلا در وبلاگ کوتاه بنویسم . البته فعلا برام سخت است . هم کوتاه نوشتن و هم یکراست تایپ کردن ُ اما بالاخره این هم  فرصتيه تا كاري را كه بايد ياد مي گرفتم ياد بگيرم . وقتي با قلم مي نويسم فكرم با دستم هماهنگ است اما هنگام تايپ كردن دستم كند است و نمي توانم آنچه را كه مي خواهم بنويسم به موقع پياده كنم . عقب مي ماند دستم .

 مثل مطلبي كه براي خسرو نقيبي نوشتم در نقد اخراجي هاي ده نمكي . مي خواستم مشخصه هاي نسل هاي خودمان را بنويسم و قهرمان هاشان را و علت قهرمان شدن آن قهرمانان را و برسم به اينكه نسل خسرو از نسل بينابين است كه به تحير نزديك ترند . ميخواستم ثابت كنم كه خسرو از بس خوب بود روي آن صندلي زرد ساختمان قهوه اي كوچه دهم وزرا سرخ شده بود .

نتوانستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:20  توسط آرش نصیری  | 

 خسرو نقيبي در وبلاگش يك عكس خوب گذاشته است پاي يك تيتر خوب تر .پرسيده است :برادر خاطرت هست ؟ و پاي آن ، آن عكس خوب عجيب را گذاشته است كه در آن عده زيادي دانشجو روي زمين نشسته اند و داداش مسعود ده نمكي دارد برايشان صحبت مي كند و بعد مي پرسد . . . . 

بي خيال كه چه مي پرسد .يعني نه اينكه بي خيال .لينك داده ام كه يرويد بخوانيد . فقط همين را بدانيد كه پرسيده است آيا آن جوانان دفعه قبلي را كه آقاي ده نمكي به آن ساختمان وارد شده است را يادشان هست يا نه؟

من مي خواهم يگويم بله يادم هست اما حكايت چيز ديگري است.

***

خسرو از لحاظ سني بين نسل من و اين نسلي است كه كف زمين ، پيش پاي استاد نشسته اند .من وقتي دانشجو شدم كه محسن مخملباف تازه ريش اش را زده بود .ما خوشحال بوديم . خوشحال بوديم نه تحسين اش مي كرديم . او فقط حرفهاي تندي زده بود البته اما فيلم هم ساخته بود . من به مظمون حتي توبه تصوح هم كاري ندارم اما در همه فيلمهايش تا آن موقع ، ما يك فيلساز مي ديديم .قصه ميديديم . دستفروش هنوز هم ديدني است و بايكوت و حتي توبه نصوح . مخملباف حتي وقتي آن نگاه نسبتا فاشيستي را داشت باز يك تئوريسين بود كه عجيب نبود اگر دانشجويان تازه وارد دانشگاه شده اي مثل ما جذبش مي شديم عجيب نبود . تازه اين مال نزديك بيست سال پيش است .

اينترنت كه هيچ ، وبلاگ و سايت و گردش آزاد اطلاعات هم كه هيچ تر ، مركز كامپيتر دانشگاه ما چند كامپيوتر داشت كه براي اجرا كردن يك برنامه ساده فورترن بايد كليد اينتر را مي زديم و مي رفتيم ناهار و هواخوري و وقتي برمي كشتيم هنوز داشت زحمت مي كشيد كه اجرايش كند .تازه ، ما خيلي نزديك بوديم به دوران صداقت و سادگي .

***

حتي حاتمي كيا هم كه قهرمان آن طرفي نسل بينابين است هم فرق دارد . او وقتی چهره شد که چند فیلم خوب مهربان ساخته بود و بعد فیلم های دیگری که منهای هر چیزی و یا با همه تفاسیر فیلمهای خوبی بودند و حاتمي كيا هم فقط در اين سالهاي آخر عصباني شده است . حكايت او ،حكايت ديگري است . مخلملباف هم كه ديگرتر است از حاتمي كيا . تازه آنها مثلا يا حقيقتا عوض شده بودند . مخملباف كه ديگرتراست خيلي و آن بزرگوارديگري كمتر اما به هر حال فرق مي كرد حكايت شان با برادر مسعود ده نمكي كه همان مسعود است و فقط مديومش را عوض كرده است . اينكه چرا اين كار را كرده است به ما ربطي ندارد .عوض كردن مديوم هم احتمالا چيزي مثل تغيير شغل است .اگر در يك كاسبي اوضاع جور نباشد مي روي كار ديگري پيدا مي كني و او حالا دارد كار ديگري مي كند . مي توان اينقدر خشن نبود و نوشت استاد دارد رسالتش را در جايگاه ديگري ادامه مي دهد . روزنامه نويسي آن موقع خوب بود كه مي توانستي جبهه ، شلمچه ، دو كوهه ، و يا لثارات منتشر كني و در آن فرد يا جرياني را بكوبي تا فرداي آن روز عده اي كه  هفت نفرشان به اندازه ي صد نفر بقيه مردم زور داشتند ، جبهه ، شلمچه ، دو كوهه ، ويا يا لثارات  در دست ، زورشان را بردارند و بروند آن فرد يا جريان مربوطه را دراز كنند . حالا جبهه ، شلمچه ، دو كوهه ، و يا لثارات منتشر كني كه چه بشود؟ مي روي فيلم مي سازي كه مردم را بخنداني و عجب مديوم خوبي را هم انتخاب كرده است.

***

عمده طرفداران اين مديوم سطحي ترند . نمي شود گفت سطحي تر . بايد توضيح داد كه بد نشود .

روزنامه ، مجله ، كتاب يا هر مكتوب ديگر را كسي تفنني نمي خرد . ممكن است يك نفر روزنامه نخوان مثلا وقتي رفته است در آرايشگاه و در نوبت نشسته است ،روزنامه روي ميز را تفنني ورق بزند اما آنكس كه مي رود و مي خرد ، حكايتش ديگراست . اما دريغا كه مديوم شريف و نجيب تصوير را تفنني هم مي بينند اين خلايق .آنها كه سريال مثلا نرگس را آن قدر پر بيننده مي كنند كه خيلي پر بيننده مي‌شود ، احتمالا وقتي مي خواهند بروند سينما فيلم  ببينند ، مي روند فيلمي را مي بينند كه در آن اكبر عبدي آنچنان كه دوست دارند با لهجه شيرن تركي حرفهاي شيرين بزند و مثلا بگويد فلان شربت را نخور يا بخور و چه بهتر كه حكايت اين شربت بشود تيزر فيلم و آن وقت اين فيلم به قول سايت سينماي ما ميليارد را رد مي كند .فقط قضيه اينجاست كه امتياز اينكه كسي با شربت شهادت شوخي كند خودش چندين ميليارد مي ارزد و احتمالا اين امتياز را فقط همين مسعود خان مي تواند مجاني بخرد .آنها كه در پر فروش كردن اين فيلم ها سهم عمده دارند حواسشان به اين امتياز ها نيست و چه حافظه تاريخي عجيبي ندارند اين مردم .

حافظه ي تاريخي نه براي اينكه به يادشان بيايد مسعد ده نمكي كه بود . حافظه تاريخي براي آنكه به ياد بياورند بسياري از نكات و لحظه هاي شيريني كه نويسنده و كارگردان در فيلمش آورده است تا لطيفش كند ،جوك هايي بود كه مي گفتند تا غم فشار گروه هايي را كه هفت نفرشان از صد نفر بقيه بيشتر زور داشتند تلطيف كنند و يا اينكه به ياد بياورند از اين مايه قبلا استفاده شده بود تا روحيه سلحشوري و دفاع از وطن اين ملت را نشان دهند . اسم اين فيلم شده بود برزخي ها و دست اندر كاران آن سالها در برزخ بايكوت ماندند. آن فيلم هم پرفروش بود. آن موقع البته نمي توانست ميليارد را رد كند . دو فيلم در دو سوي پرانتزي كه ما در آنيم .

***

آه اي خسرو خوب . اين حكايت ها باز هم تكرار مي‌شود . مقايسه ها هم هميشه هستند . هميشه هم عجيبند . مثل مقايسه فيلم ها و آدم ها . مثل مقايسه آنكس كه اول فيلم ساخت و شد فلاني و آن كس كه فلاني بود و فيلم ساخت . خوب است فلاني ها طوري باشند كه كسي از آنها نترسد و نان توانايي شان را بخورند نه زور زيادي ديگران را و گرنه همه بيايند فيلم بسازند . خوب است مثل آن دوست فيلمساز خوب مهربان باشيم كه خوشحال مي‌شود مردم با سينما قهر نمي كنند حتي با اخراجي ها ،حتي با كلاه قرمزي و يا حتي برزخي ها . به این هم فکر نمی کند که او نتوانسته است فقر و فحشا را بسازد چون نمی گذاشتند بسازد و گذاشتند مسعود ده نمکی بسازد که سوژه را بسوزاند . ناراحت هم نمي شود كه او سالها در برزخ فيلم نساختن است و يك نفر با دو مستند مي تواند فيلم چند صد ميليوني بسازد با بودجه آنها كه دوست دارند فيلمي ببينند كه در آن نويسنده جوك هاي قديمي شان را يكبار ديگر برايشان ياد آوري مي كند و همان نويسنده كه با دو فيلم مستند كارگردان شده است آنها را در زبان بازيگراني بگذارد كه كنار هم قرار گرفتنشان شاخ را در سر مان سبز كند . سرهایی كه پر است از نوشته هاي آن روزنامه نويس تند نويس که مكتوباتش پر بود از ...... بگذريم .

حكايت من و تو مسعود ده نمكي چيز عجيب ديگري هم دارد . وقتي در آن روز زمستاني ، حوالي مرغ و سيمرغ جشنواره در دفترمجله ي  نسيم ، روي آن صندلي زرد نشسته بوديم و اين سوپر استار جديد سينما روبروي ما بود.

ما چهار نفر بوديم . وقتي مخملباف هنوز در برج عاج نبود من شيفته اش بودم فقط و دانشجو . از اين سه نفر كه آخري شان بدش نمي آيد او را با آن دو ديگر مقايسه كنند دو نفرشان به سن كاري ما چهار نفر قد مي دهد كه در هر دوشان سه نفرمان بوديم : پژمان راهبر ، تو و من .فرهاد عشوندي اينجا بود و آنجا نه . وقتي بحث من و آقاي ده نمكي به جايي رسيد كه گفت چرا اينقدر بر عليه من موضع داري به تو نگاه كردم . تو سرخ شده بودي اي خسرو خوب. مثل آن دفعه قبل كه روبروي ما حاتمي كيا نشسته بود و آنجا بحث كما بيش رسيده بود به همين حدود .آن بار قضيه چيز ديگري بود و اين بار يك چيز مهم تر كه بر مي گشت به همين تيتر زيبا كه تو در وبلاگت روي يك عكس خوب گذاشته اي . برادر خاطرت هست كه من اعتراض مي كردم و بر مي گشتم به گذشته ي جبهه  و يا لثارات و او گفت كه چرا اينقدر جلوي من موضع داري و من گفتم : براي آنكه تمام نوجواني و جواني ام را از تو ترسيده ام . او گفت من هيچ كس نبودم .شما بي خود مي ترسيديد . تو سرخ شده بودي و من نگفتم هنوز هم از تو مي ترسم آقا مسعود براي آنكه تو عوض نشده اي . تو فقط مديومت را عوض كردي .        

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:0  توسط آرش نصیری  |