فرار
يكبار ديگر همه پنجره ها را وارسي كرد. صداي پايشان كه از پله ها مي آمد , لحظه به لحظه شديدتر مي شد. وقتي به پشت در رسيدند براي لحظه اي صداها خاموش شد و بعد زنگ در آپارتمانش به صدا درآمد. لازم نبود از چشمي در نگاه كند. مطمئن بود خودشان هستند. چند لحظه بعد صداي زنگ ممتد شد و سپس ضربه هايي كه به در مي خورد. سعي كرد خونسردي اش را حفظ كند. هيچ راه فراري نداشت. ديوارها احاطه اش كرده بودند و صداي شكستن در مي آمد. براي يك لحظه فكري از خاطرش گذشت و لبخندي بر چهره اش نشست. سيگاري روشن كرد , به دستشويي رفت , نشست و سيفون را كشيد .