به سلامتی
من هم وبلاگ دار شدم .دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم اقلا سه سال قبل بود که در یک شب سرد زمستانی عزمم را جزم کردم که بنشینم و یک وبلاگ راه بیاندازم .اینکار را کردم اما چه وبلاگی که همانطور نصف و نیمه باقی ماند و چند وقت بعد حتی آدرسش هم یادم رفت . مهم نیست . حتما داشتن وبلاگ ضرورتی نداشت . اما مگر حالا ضرورت دارد؟ عرض می کنم.
عرض کنم که بله .ضرورت شاید نداشته باشد اما نداشتن وبلاگ باعث می شود از جمع دوستان دور بمانی . این هم که البته قطعی نیست اما...... . اما فکر می کنم که بگویم چه شد و قال قضیه را بکنم بهتر است .
دوستی برایم اس ام اس داد که فلانی این هم آدرسم . برو وبلاگم را بخوان .نمی دانم چند روز بعد اما بالاخره رفتم و سر زدم .چه نوشته بود چندان مهم نیست .مهم این است که بسیاری از دوستان مشترکمان آنجا بودند .لینک شده بودند .احساس کردم از دایره ی دوستان جا مانده ام .ترسیدم فراموشم کنند . ترسیدم روزی برسد که فقط همان جا ها همدیگر را ببینند و من نباشم .
آمده ام .برای ما که کاری ندارد . خانه ی آخرش مطالبی را که در مطبوعات می نویسیم می آوریم اینجا. همه که همه ی روزنامه ها و مجلات را نمی خوانند . خیلی ها می آیند وبلاگ می نویسند و می خوانند.کسی را هم به خاطر به روز نکردن وبلاگش اعدام نکرده اند .