مدتهاست به علت مشغله های فراوان در حوزه روزنامه نگاری وبلاگم را به روز نکرده ام و حالا برای آنکه ثابت کنم علت این همه عقب ماندگی تنبلی نیست تصمیم گرفته ام بخشی مصاحبه هایم را در فرصت های مقتضی در وبلاگ بگذارم.
این کار را با مصاحبه محمدرضا گلزار شروع می کنم که با خانم آیدا مصباحی انجام دادیم و در مجله ایراندخت شماره سی شنبه یازده مهر چاپ شد.لید آن مصاحبه را هم آورده ام که البته در ایراندخت به صورت کامل چاپ نشده بود و اینجا کامل آن آمده است.
گفتوگو با محمد رضا گلزار
نمی دانم چرا باید این سوال را بپرسم که آیا حاضر است چهره اش را به خاطر بازی در نقشی که به او پیشنهاد می شود بشکند یا نه. احتمالا ما هم درگیر مسایلی هستیم که بعضی وقتها مد می شود و البته عامه مردم از آن نه اطلاعی دارند و نه به آن علاقمندند. سینما درهمه جای دنیا در شکل معمولش خلق زیبایی و لحظات زیبا برای کسانی است که لازم است بلیط بخرند و چرخه ی سینما را بچرخانند و در سینمای نگران کننده ی ما محمدرضا گلزار بهترین آنهاست. آیا این به خاطر چهره ی اوست؟ حتما چهره بخش مهم قضیه است اما حتما هم فقط چهره نیست. شرایطی پیش می آید که مردم یک نفر را به عنوان یک ستاره می پذیرند و حالا او را پذیرفته اند و با این چهره هم پذیرفته اند آن وقت دیگر چه دلیلی دارد من از او بپرسم : آیا حاضری چهره ات را بشکنی؟ او البته همان جوابی را داد که همه می دهند. مثل من که همان را پرسیدم که همه می پرسند در حالی که درممالک صاحب سینما هم اکثر چهره های جذاب و مورد توجه مردم، علاقه و حساسیت مردم را هم مد نظر دارند اما ما نه. شرایطی پیش می آید که مردم هنرپیشه ای را به عنوان چهره محبوبشان بپذیرند و گلزار این شانس یا هوشیاری را داشته که آن چهره باشد. فرصتهایی پیش آمده که در فیلمهایی بازی کند که به اصلاح هنری ترند اما آن اتفاقها نیافتاد و هوشیارترها دیدند که تصمیم گیریش بد نبود و او حالا در مصاحبه اش می گوید که حتما صلاحش در این بود چون خودش کوتاهی نکرده است. بازیش در بوتیک نشان داد که بازیگر هم هست و در فیلمهای دیگر هم اگر بتوانیم از سد چهره اش بگذریم با کاراکتری مواجه می شویم که مجموع آنها همین است که می بینیم. کسی که گیشه را تضمین می کند، در کار و هنگام ساخت حرفه ای ، پرتلاش و فداکار است و البته می تواند الگوی خوبی برای جوانان باشد اگر حاشیه ها صحت نداشته باشند. جوان تحصیل کرده ، ورزشکار و پرکار و تلاشی که هیچ وقت از حرکت نمی ایستد و اهل دود ودم و آفت های متاسفانه معمول و متداول دنیای جوانان و مجامع روشنفکری نیست و البته دورو برش حاشیه ساخته می شود و نتیجه این حواشی ده دوازده ساله باعث می شود نسبت به خیلی ها سوء ظن داشته باشد و باقی قضایا که همه می دانند.
اگر خانم آیدا مصباحی نبود گفتگوی ما اصلا سر نمی گرفت و وقتی محرز شد که که ما آمده ایم نه برای تخریب که آمده ایم بپرسیم و بشنویم ، صحبت ها گل کرد و او گفت که از همان نوجوانی دوست داشت متفاوت و مشخص باشد. وقتی یاز هم صحبت حواشی و ندیدن توانایی هایش در بازی می شود می گوید آنها حتی نمی خواهند اولین بازیم در سام و نرگس را با آخرین آنها در دو خواهر مقایسه کنند و صحبت می کشد به یکی از سکانس های آخرین فیلم که او در پلانی نزدیک به چهار دقیقه ای حدود یازده بار از افشین به امیر و برعکس تغییر حالت می دهد.
گفته بود که همان نوجوانی می خواست متفاوت و مشخص باشد. نوجوان خوش چهره ای که یازده سال شاگرد اول مدرسه و منطقه می شود و در همان حال هم زبان انگلیسیش را کامل می کند و هم ورزشکار نسبتا موفقی است ، حتما هم متفاوت و مشخص می شود. آن موقع در مدرسه، بعد در گروهی که خودش یکی از پایه گذارانش بود و بعدتر در سینما که شد یکی از فوق ستاره های موفقش اقلا در بعد از انقلاب و اقلا در گیشه. مگر عیبی دارد؟ او مخاطبان خودش را دارد حتی اگر ما مخاطبانش نباشیم و تمایل داشته باشیم فیلم هایی را ببینیم که آن مخاطبان انبوه سر تماشایشان خوابشان می برد.
البته بگذریم از اینکه به هر حال آقای گلزار کمی مغرور است.
بگذاريد مصاحبه را با يك نكته شروع كنم. آدم هر وقت اسم كسي را ميشنود معمولا نكات جالبي از آنچه در مورد آن شخصيت به ياد دارد به ذهنش ميآيد. من هميشه در مورد شما ياد اين نكته ميافتم كه در تنها مصاحبه تلويزيونيتان گفتيد و خيلي تاثيركذار بود. آنجا اشاره كرديد اگر خداوند به بندهاش نعمتي را ميدهد مسئوليت آن آدم بيشتر از ديگراني است كه آن نعمت را ندارند...
آنچه در آن برنامه گفتم يك جمله زيبا از يكي از بزرگان ديني بود.
شما از موضع كسي كه اين موهبت را دارد حرف زديد و بنابراين انگار داريد از موضع بالا به اين قضيه نگاه ميكنيد...
يعني شما فكر ميكنيد كه من از موضع بالا با اين قضيه برخورد ميكنم؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:18  توسط آرش نصیری
|
برای بیژن ترقی و ترانه های ابدیش
این یادداشت را عید دوسال قبل برای پرویز یاحقی نوشته بودم که رفته بود به سرزمین ترانه های ابدی و بیشتر ارتباطش با بیژن ترقی را مد نظر داشتم . حالا بیژن هم رفته است پیش پرویزش.
از پشت ديوارهاي خاطره
«من 20سالم بود و پرويز 16سالش بود كه با هم رفتيم راديو. آن موقع آقاي پيرنيا برنامه گلها را راه انداخته بود.
خيلي مرد بزرگي بود. اين مرد كفشهايش را گذاشته بود كنار و يك جفت گيوه پوشيده بود. او معاون نخستوزير بود و همه كارهاي سياسي را گذاشته بود كنار و استعفا داده بود. يك جفت گيوه پوشيده بود و يك اتاق كوچولوي اينقدري داشت (اتاقي را كه در آن گفتوگو ميكرديم نشان ميدهد) و برنامه گلها را در آن اتاق شروع كرد. چند جلد كتاب از ديوان حافظ و سعدي و مولانا يك گوشه روي هم بود.
ايشان خودش به خاطر داشت كه آهنگسازان اين مملكت چه كساني هستند. شعرا چه كساني هستند. من 20سالم بود و پرويز 16 ساله بود. ما رفتيم آنجا. به قدري اين مرد شخصيت داشت و بزرگ بود و به قدري روح لطيف و بزرگي داشت كه روي آدم اثر ميگذاشت.
من آن موقع خيلي جوان بودم و پرويز ياحقي هم همينطور، اما ايشان آنقدر محترمانه و مهربان برخورد ميكرد كه انگار سن و سال ما را نديده ميگرفت. دور و بر ايشان چه كساني بودند. رهي معيري بود، صبا بود، حسين ياحقي بود. بزرگاني از اين دست.» «آن آدمها و آن آهنگسازان و آن بزرگان در اين مملكت بودند و باعث ميشدند چنين آثاري باقي بماند. درست هنگام تأسيس برنامه گلها بود كه من و آقاي ياحقي رفتيم راديو.»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:55  توسط آرش نصیری
|
این مینی مال در شماره دوم مجله "ایران دخت" چاپ شد. "ایران دخت" یک مجله با رویکرد اجتماعی - خانوادگی است که با همکاری تعدادی از بچه های مجله ی مرحوم "شهروند امروز" و البته زیر نظر محمد قوچانی منتشر می شود.
کمربند ایمنی
- ببین. خیلی ساده ست.با دستت سگک کمربند رو بگیر و بعد بدون اونکه به جای قرار گرفتن اون کنار صندلی نگاه کنی ، با دست پیداش کن و این زبانه رو توی این شیارقرار بده.
وقتی می گفت زبانه ، با دست زبانه ی روی سگک کمربند ایمنی خودروی مشکی رنگش را نشان می داد و همین طور شیار روی محل قرار گرفتنش را.
گفت:
- ولش کن من یاد نمی گیرم . سختمه با دست پیداش کنم.
- خب برگرد نگاه کن و زبانه را سر جای خودش قرار بده و کمربند را ببند.
- گردنم درد می گیره. خودت که می دونی، نه کمر دارم ،نه گردن و نه زانو . اذیت می شم. یاد نمی گیرم. خودت ببندش. تازه وقتی هم که می بندی می خوام خفه بشم.
این ماجرای همیشه شان بود . مادرزنش را مثل مادرش دوست داشت. هر جا که مسافرت می رفتند با خودشان می بردند و اصلا هیچ مسئله ای هم با هم نداشتند. به شایعات هم کار نداشت و هرچه هرکس در مذمت مادر زن می گفتند را شایعه می دانست. خیلی دوستش داشت و به احترام می گذاشت و او هم همینطور. فقط این کمربند ایمنی شده بود مسئله ی خراب کننده ی اعصابش. یادش می رفت کمربند مادرزن را ببندد و خود ش هم که نمی توانست و یک دفعه وسط کار می دید که دارد کلنجار می رود و در حالی که نصف حواسش به جلو بود باید کمربند اورا هم می بست. اگر اول کار یادش بود مسئله حل بود اما تا ترمز می کردند که چیزی بخرند او که احساس بدی نسبت به کمربند داشت بازش می کرد و تازه وسط راه مشخص می شد که دارد کلنجار می رود برای پیدا کردن سگک کمربند و قراردادن آن در محل مربوطه گوشه ی صندلی آن خودروی سیاه رنگ که تازه عوضش کرده بود.
آن روز هم ماجرا به همین جا رسید و او سگک کمربند را از دستش گرفت تا کمربندش را محکم کند اما جای قرار گرفتن زبانه را پیدا نکرد .برگشت که پیدا کند. گردنش در گرفت و به زور پیدا کرد اما صدای جیغ سرنشینان همراه شد با برخورد شاخ به شاخ با کامیونی که ازروبرو می آمد و ماجرا کات خورد به یک خودروی له شده که به سختی می شد تشخیص داد مشکی رنگ است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:22  توسط آرش نصیری
|
به عنوان خبرنگار رفته بودم کنسرت رضا صادقی در تالار وزارت کشور .گزارش اون شب رو نوشتم و گذاشتم
در خبر آنلاین .
بهتر است بروید آنجا بخوانید اما اگر ترجیح می دهید مهمان من باشید اون گزارش رو اینجا آوردم.
رضا صادقی :دلم براتون تنگ شده
آرش نصیری: فکر کردیم دیر کردهایم که ساعت یک ربع مانده به نه شب رسیدهایم دم در تالار وزارت کشور. گفتیم تا بخواهیم وارد تالار بشویم بیشتر از یک ربع طول میکشد و همین طور هم شد. معلوم بود که تا ساعت 9:30 هم برنامه شروع نخواهد شد.
آقای خوش برورویی که در اتاق اول طبقه چهارم تالار وحدت معرفینامه ورود به کنسرت را صادر میکرد گفته بود که فقط سینفر به تالار معرفی میشوند. حالا برای این تعداد آدم و البته دیگرانی که معرفی میشوند یک ورودی مجزا گذاشتهاند. ورودی که نه. جلوی در همراه با انبوه جمعیت با فشار وارد شدیم. از راهروی کوتاه گذشتیم، میلههای توی حیاط را دور زدیم و رسیدیم به جایی که یک نفر میگفت خبرنگار از آن طرف و بنابراین از زیر طناب گذشتیم و رسیدیم به آقای محترمی که بعد از کلی بررسی و وارسی گفت: «بروید بالکن، قسمت آی».
خوبیاش اینجاست که «آی» با معنیترین حرف از حروف انگلیسی است؛ «آی».
فقط بیست دقیقه عکاسی!
یکی از مطرحترین عکاسان مطبوعات هم با ما رسیده است. او کارت نشان میدهد و طرف تحویل میگیرد اما میگوید بیست دقیقه بعد از شروع باید سالن را ترک کند. تصور کنید اگر اتفاق خاص تصویری بعد از بیست دقیقه بیفتد چه خواهد شد. ضمن اینکه گفتن این جمله که بعد از 20 دقیقه حتماً باید سالن را ترک کنید، اصلاً محترمانه به نظر نمیرسد؛ آن هم به عکاسی با این سابقه و اعتبار.
بیست و پنج دقیقه بعد از ساعت 9 مشکیپوشان میآیند و در محلهای مربوط مستقر میشوند. بوی این میآید که امشب کنسرت اقلاً مثل دیشب با یک ساعت تأخیر شروع نمیشود و همین طور هم شد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:59  توسط آرش نصیری
|
چند وقت پیش در پرونده ای که برای همایون شجریان و گروه دستان در مجله ی شهروند امروز کار کرده بودیم مصاحبه ی مفصلی داشتم با خانم مژگان شجریان که بعدا از لینک های مختلفی که به آن دادند و بازدید کنندگان فراوان آن فهمیدم چقدر طرفدار دارد.
مصاحبه ی بدی نیست ُ هر جند ممکن است از طولانی بودن آن خسته شوید. اما بخوانید : "مگر خانم شجریان چقدر مصاحبه می کند" چند سال یک بار .این بار هم البته با پیگیری های فراوان من راضی به مصاحبه شد . احتمالا تا جند سال آینده هم خبرنگاری با سماجت من پیدا نمی شود .
هَزار در دستان - 2
جای همایون خیلی خالی است
گفتوگو با مژگان شجریان
آرش نصیری :به هر حال هنرمندی كه به عنوان نوازنده، سمت راست خواننده بزرگی چون استاد شجریان مینشیند بسیار مطرحتر میشود حتی اگر از اولین باری كه اسمش در آلبومی از پدر حك شده بود سالها گذشته باشد. مژگان شجریان آن زمان دانشجوی نقاشی بود و ضمن آنكه چندین سال قبلتر با تعلیم آواز و سه تار نزد استادان بزرگ، اتصالش با موسیقی را آغاز كرده بود به عنوان طراح آلبومهای استاد مطرح شد و بعد رفت كه گرافیك بخواند و تا مقطع فوقلیسانس پیش رفت و قبل ازآن، ازدواجش با كسی كه یك شركت تبلیغاتی را اداره میكرد مسیر زندگیش را كشاند به حاشیه موسیقی. حالا آن طراح حاشیه موسیقی آمده است به متن آن، در گروهی كه خوانندهاش استاد شجریان است و رهبر گروهش یك نوازنده مطرح تار و سهتار و او در سمت راست استاد سه تار میزند به هر حال صحنه جذابیتهای خودش را دارد و حالا مژگان خانم شجریان درست در وقتی كه همایون رفته است كار مستقلاش را آغاز كند آمده است بههمراهی استاد هرچند میگوید این مساله اتفاقی است. یاد ایامی كه مژگان شجریان با «یاد ایام» طراحی آلبومهای استاد را آغاز كرده بود بهخیر.
در خانوادههای هنری، كسانی كه به سمت هنرهای دیگر مثل طراحی و گرافیك میروند كه به نسبت كمحاشیهتر از موسیقی است و به نظر میرسد به نظر میرسد كه راهشان را انتخاب كردهاند اما شما به هر حال به سمت كنسرت دادن در موسیقی كشیده شدید...
حقیقتش این است كه یكی از رشتههایی كه من در آن كار كردم رشته موسیقی است. من هم لیسانس نقاشی هستم و هم لیسانس موسیقی و بعد از آن فوقلیسانس گرافیك را گرفتم اما حكایت موسیقی جداست. ما در خانوادهای هستیم كه موسیقی ركن اساسی زندگی ماست. از بچگی موسیقی را هم شنیدهایم و هم كار كردیم و من در دانشگاه هم این رشته را ادامه دادم ولی متاسفانه بعد از آرش نصیری :ازدواج نتوانستم آن را پیگیرانه دنبال بكنم. در كنار همسرم یك شركت تبلیغاتی داشتیم و من این كار را بیشتر ادامه دادم و بیشتر روی آن پافشاری كردم. كار من هم بیشتر طراحیهایی بود كه روی موسیقی انجام میشد و تزهایی هم كه در دانشگاه داشتم بیشتر در رابطه با موسیقی، رنگ و كلا طراحیای كه میتوان روی آثار موسیقایی انجام داد. من این كار را هم در نقاشی انجام دادم و هم در گرافیك و شاید بشود گفت كار اصلی و تخصصی من همین است و به همین علت بیشتر در این زمینه كار كردم.
فكر میكنم این كار را از اول با كارهای پدر شروع كردید. درست است؟
بله و بعد هم در حقیقت خارج از كار پدر روی موسیقی كار گرافیكی دیگری انجام ندادم. البته آن زمان كه شركت تبلیغاتی داشتیم كارهای دیگری را هم در كنارش انجام میدادیم و عمده تمركزم روی كار موسیقی بود.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:10  توسط آرش نصیری
|
سایت عزیز و زیبای پل ادبی یک مینی مال مرا از کتابم انتخاب کرده و آورده است . کار کار واهه آرمن عزیز است که به من لطف دارد و خوشحالم که این شاعر بسیار شاعر علاوه بر لطفی که به من دارد مینی مال هایی را انتخاب می کند که من هم دوستشان دارم.
مرد افسار اسبش را از ديرك چوبي كنار ميدان بازكرد. هيچ كس پاپي اش نشد. همه در اطراف ميدان ايستاده بودند و به صحنه نگاه مي كردند. در حالي كه يال هاي اسبش را نوازش مي كرد او را به سمتي كشيد، پا در ركاب گذاشت و رويش پريد. بعد سراسبش را به سمت مركز ميدان برگرداند و آهسته به آن سمت حركت كرد. كنار چوبه ی دار ايستاد. در گوشه اي از ميدان كه سراسب به آن سمت بود، برايش راه بازكردند. در ميدان همه از سركلاه برداشتند. مرد كلاهش را روي سرگذاشت. اسلحه اش را چنددور چرخاند و با مهارت غلاف كرد. بعد حلقه ی طناب دار را روي گردنش محكم كرد، به افق چشم دوخت و پاهايش را به شكم اسبش كوبيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:5  توسط آرش نصیری
|
یادداشتی نوشته ام در
کارگزاران یک شنبه بیستم مرداد درباره ی استاد عزیز شهرام ناظری .
خود مطلب آنقدر طولانی هست که خجالت بکشم و توضیح اضافه ندهم .
مستقیم تا مولوی
آرش نصیری:سال 86 سال مولانا بود و سال شهرام ناظری و این همپوشانی از سالها قبل شروع شده بود. بیشتر از 35 سال پیش جوانی بلندبالا از كرمانشاه راهی تهران شده بود تا آنچه را كه به سنت در خانواده فرهنگیاش آموخته بود در فضایی بزرگتر و كاملتر وسعت ببخشد و كاملتر كند. پدر و عمو از اهالی موسیقی بودند و اینكه بعدا عموزادگانش نیز به همین راه رفتند، خود گواه نهادینه بودن موسیقی اصیل در این خانواده بود ضمن اینكه این جوان جویای راههای نرفته در موسیقی ایران، از موهبت راهنمایی مادری فرهیخته نیز بهرهمند بود. مادر بیشتر اهل ادب بود و موزیسین جوان ما را از همان نوجوانی و جوانی آشنا كرده بود با بزرگان ادبیات این سرزمین، و بنابراین وقتی در پایتخت به مراكز هنری راه یافت، میتوانست گلیم خود را از آب بیرون بكشد. هم استاد شهرام ناظری در آن زمان آنقدر جویای مراكز مهم موسیقی كشور بود كه «مركز حفظ و اشاعه» را بشناسد و هم این مركز نسبتا نو پا آنقدر تاثیرگذار ظاهر شده بود كه هر هنرمند جویای نامی، برای یافتن مسیر صحیح كارش از آن كمك بگیرد و بنابراین شهرام ناظری خیلی زود ارتباطهایی با آن مركز پیدا كرد و در همان دیدارها بود كه به راهنمایی برخورد كرد كه راهنمای خیلیهای دیگر بود و با ایجاد آن مركز یك جریان مهم موسیقایی درست كرد و آن مركز آنقدر اهمیت پیدا كرد كه تاثیرات آن نقطه عطفی در تاریخ موسیقی معاصر است. همانجا بود كه آن اتفاق برایش افتاد كه حالا بعد از این همه سال میگوید در 30 سال از مسیر زندگیام چراغ راهم بود.
البته این تعبیری است نقل به مضمون از عبارتی كه در جاهای مختلف گفته است. برای دیداری یا برای آموزشی رفته بود به مركز حفظ و اشاعه. آنجا مركزی بود كه جمعی از بااستعدادترین و بهترین موزیسینهای جوان به همراه تعدادی از بهترین حافظان موسیقی اصیل ایرانی گرد هم آمده بودند. آنجا به دیدار دكتر داریوش صفوت میرود و لابد به گلایهای از كسانی كه نوع آوازخوانی حماسیاش را دور از آنچه باید باشد میپنداشتند آواز خواند یا قبل از آن هم خوانده بود و دكتر شنیده بود كه میدانست نوع آوازش با حالتی حماسی است و آنجا گفته بود كه در صدای تو دندانهها و آكسانتهایی است كه جنس آواز تو را متمایز میكند. در تمام عمرت از این دندانهها محافظت كن. نگذار فضای غالب در آواز ایرانی دندانههای صدای تو را حذف كند كه صدای تو هم نرم شود مثل همه آوازهای دیگر. این نوع آوازخوانی در تاریخ آواز ما بوده اما به مرور تغییر كرده و رسیده به آنچه الان هست. اینها هم البته نقل به مضمون است از آنچه استاد دكتر صفوت گفته بود حالا هم در 80سالگی تایید میكند آنچه را كه به شاگردش گفته بود. استاد ناظری بعدا میرود پیش استاد نورعلیخان برومند و موضوع را به او هم میگوید. الان خیلیها میدانند و آن موقع هم میدانستند كه این دو چهره بزرگ موسیقی ایرانی رابطه چندان حسنهای با یكدیگر نداشتند اما نورعلیخان به ایشان میگوید: دكتر صفوت حرفی را به تو گفته است كه اگر در دهها دانشگاه میرفتی كسی چنین حرفی را نمیدانست كه به تو بگوید. درست است آنچه كه او گفته. صدای خاصت را نگهدار. دكتر صفوت یك چیز دیگر هم گفته بود. پرسیده بود: اسمت چیست؟ پاسخ شنیده بود: شهرام ناظری. گفت: پس شهرام باقی بمان.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 13:51  توسط آرش نصیری
|
دوست عزیزی مینی مال تونل مرا ترجمه کرده و در یک وبلاگ گذاشته به اسم Next - View
من آنقدر انگلیسیم خوب نیست که بفهمم خوب ترجمه شده است یا نه اما از آنجاییکه تونل را قبلا در این وبلاگ گذاشته ام این ترجمه را هم می آورم به دو لیل : هم براسی تشکر از این دوست ندیده و معرفی اش و هم برای این که همه متوجه شوند من چقدر مهم هستم.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:7  توسط آرش نصیری
ما همه آدمهای گرفتاری هستیم و فرصت خواندن مطالب طولانی را نداریم .
خواندن مینی مال خیلی راحت تر است . ماهم که نمی خواهیم دوستانمان را اذیت کنیم . بنابر این باز هم مینی مال می گذاریم که قبلا ها نوشته بودیم تا هم مشخص شود زنده ایم و هم . . . . . .
لازم به ذکر است که این داستان در ۲۴ مرداد ۸۲ در روزنامه ی ایران چاپ شده بود .
مرد و اسب
مرد افسار اسبش را از ديرك چوبي كنار ميدان بازكرد. هيچكس پاپيش نشد. همه در اطراف ميدان ايستاده بودند و به صحنه نگاه مي كردند. در حاليكه يالهاي اسبش را نوازش مي كرد او را به سمتي كشيد، پا در ركاب گذاشت و رويش پريد. بعد سراسبش را به سمت مركز ميدان برگرداند و آهسته به آن سمت حركت كرد. كنار چوبه دار ايستاد. در گوشه اي از ميدان كه سراسب به آن سمت بود، برايش راه بازكردند. در ميدان همه از سركلاه برداشتند. مرد كلاهش را روي سرگذاشت. اسلحه اش را چنددور چرخاند و با مهارت غلاف كرد. بعد حلقه طناب دار را روي گردنش محكم كرد، به افق چشم دوخت و پاهايش را به شكم اسبش كوبيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط آرش نصیری
|
آمده ام یک مینی مال را در این صفحه بگذارم و بروم .
این مینی مال چند سال قبل در روزنامه ی همشهری چاپ شده بود و صد البته در کتاب من ( برای کلانتر صندلی بگذارید )هم آمده است .
یک نفر از روی آن یک فیلم کوتاه ساخته بود که البته من نه فیلم را دیده ام و نه سازنده اش را.قرار است همدیگر را ببینیم . می بینیم . تا صد سالگی مان وقت داریم گوش شیطان کر.
تونل
هفتهها بود كه كوه را میكندیم. صخرههای عظیم را از روبهرویمان برمیداشتیم و از سنگها میگذشتیم تا به آن سوی كوه برسیم. آن طرف كوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن باید دل سخت و سیاه سنگها را میشكافتیم. درست در روزی كه گفته میشد نصف تونل كنده شده است، تیغه كلنگ یكی از ما به تیغه كلنگی از سمت روبهرو برخورد كرد و بعد كوه شكافته شد و عدهای خسته و خاك آلود مثل ما پیدا شدند.
برای هم راه باز كردیم و از هم گذشتیم. هر یك راهی سرزمین آرزوهایمان بودیم.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:12  توسط آرش نصیری
|